شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

قسمت 19

اسبها که به مزرعه وجب به وجب آشنايي داشتند در حقيقت کار چمن زني و شن کشي را به مراتب بهتر از جونز و مستخدمينش بلد بودند . خوکها خودشان کار نمي کردند فقط بر کار سايرين نظارت داشتند . طبيعي بود که به علت برتري علمي رهبر و پيشوا باشند . باکسر و کلوور خود را به آلات چمن زني و شن کشي مي بستند (البته اين روزها ديگر حاجتي به دخنه و افسار نبود )و دورادور مزرعه قدمهاي سنگين و استوار بر مي داشتند در حاليکه خوکي دنبال آنان مي رفت و بر حسب اقتضا (رفيق هين )و يا (رفيق چش )مي گفت . همه حيوانات حتي ضعيفترين آنها در کار برگرداندن يونجه و جمع آوري آن سهيم بودند . حتي اردکها و مرغها تمام روز زير آفتاب زحمت کشيدند و خرده هاي يونجه را با منقار جمع آوري کردند . بالاخره کار خرمن برداري دو روز زودتر از مدتي که نوعا جونز و کسانش صرف مي کردندبه اتمام رسيد . به علاوه بيشترين محصولي بود که مزرعه تا آن زمان به خود ديده بود . هيچ تلف نشده بود مرغها و اردکها با چشمان تيز آخرين ساقه هاي کوچک را هم جمع کرده بودند و در سرتاسر مزرعه هيچ حيواني نبود که به اندازه پر کاهي از محصول دزديده باشد . در سراسر تابستان کار مزرعه چون ساعت منظم پيش مي رفت . حيوانات چنان خوشحال بودند که هرگز تصورش را هم نکرده بودند . هر لقمه خوراک به آنان لذتي مخصوص ميداد زيرا اين قوتي بود که تماما مال آنها بود و به دست خود و براي خود تهيه کرده بودند نه غذايي که به دست اربابي خسيس جيره بندي شده باشد .

تا روزي ديگر …… .

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

پارازیت

سلام
امروز یکی از دوستان مطلبی رو گفت که تا حالا به مغزم خطور نکرده بود . این دوستم میگفت : فکر میکنی چرا اینقدر به این شرکتهای هرمی گیر میدند . من هم چون شدیدا تحت تاثیر تبلیغات این رسانه ملی ! قرار گرفته ام گفتم : خوب معلومه دیگه چون این شرکتها سرمایه مردم رو با رضایت خودشون از اونا میگیرن و به جیب خودشون میریزن . دوستم گفت : نوچ! تا حالا فکر کردی این کار باعث نزدیکی چند صد هزار نفر از مردم به همدیگه شده ؟ باعث تشکیل گروههایی عظیم از مردم در گستره وسیعی از کشور شده ؟ که هیچ کنترلی از طرف عزیزان دل برادر روی اونها نیست ؟ و این یعنی خطر . و هر چیزی که اینها نتونند روی اون تسلط داشته باشند باید به هر طریقی شده از بین بره . در ثانی اگه مردم از این طریق به نون و نوایی برسند اونوقت مثل زمان شاه سابق (یعنی فکر میکنید شاه فعلی هم داریم؟) ببخشیدا جفتک می اندازند و حالا خر و بیار و باقالی بار کن . راستشو بخواهید از اونجاییکه من اصلا جفتک انداختن بلد نیستم حرف دوستم رو قطع کردم و گفتم :به ما مربوط نیست !
تا بعد ..... .

قسمت 18

اسنوبال قلم مو را پرت کرد و فرياد کشيد : و حالا پيش به سوي يونجه زار! بياييد همه تلاش خود را بکنيم تا محصول يونجه زار را در مدتي کوتاهتر از جونز و آدمهايش برداشت کنيم . اما در اين موقع سه ماده گاو که مدتي بود به نظر بي تاب مي آمدند با صداي بلند شروع به ماق کشيدن کردند.  بيست و چهار ساعت بود که دوشيده نشده بودند و پستانهايشان رگ کرده بود . خوکها پس از کمي فکر به دنبال سطل فرستادندو نسبتا موفقانه گاوها را دوشيدند , پاچه شان براي اين کار کاملا آمادگي داشت . و ديري نپاييد که پنج سطل از شير کف کرده خامه دار پر شد و بسياري از حيوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند . يکي گفت :اين همه شير را چه بايد کرد؟ يکي از مرغها گفت: جونز گاهي مقداري از آن را با نواله قاطي ميکرد . ناپلئون خود را جلو سطلها حائل کرد و فرياد کشيد : رفقا به شير توجهي نکنيد! بعدا ترتيب آن داده ميشود . مهم جمع آوري محصول است . رفيق اسنوبال جلو دار خواهد بود . من هم پس از چند دقيقه خواهم رسيد . رفقا به پيش! يونجه در انتظار است . بدين ترتيب حيوانات دسته جمعي براي برداشت محصول به يونجه زار رفتند و چون شب برگشتند متوجه شدند شيري در بساط نيست . چه جاني کندند و چه عرقي ريختند تا توانستند يونجه را انبار کنند! اما به زحمتش مي ارزيد چه نتيجه حتي بيش از انتظارشان موفقيت آميز بود . کار , گاهي دشوار ميشد . زيرا افزار و وسايل کار براي دست بشر ساخته شده بود نه براي حيوان و اينکه هيچ حيواني نمي توانست با افزاري که ملازمه با ايستادن روي دو پاي عقب داشت کار کند خود اشکال بزرگي بود . اما خوکهاي با استعداد براي رفع هر اشکالي چاره اي مي انديشيدند .

تا روزي ديگر …… .