وقتی که غله درو و انباشته شده بود و حتی مقداری از آن خرمن کوبی شده بود دسته ای از کبوتران میان هوا چرخی زدند و با هیجان و اضطراب فوق العاده در حیاط قلعه حیوانات فرود آمدند . جونز و کلیه آدمهایش بعلاوه شش تن از مزرعه فاکس وود و پینچ فیلد از دروازه پنج کلونه وارد شده بودند و از راه ارابه رو به سوی مزرعه می آمدند و همه غیر از جونز که پیشاپیش میامد و تفنگی در دست داشت چماق و چوب داشتند . مسلم بود که به منظور تسخیر مجدد قلعه می آیند . از مدتها پیش انتظار این امر میرفت و تمام احتیاط لازم به عمل آمده بود . اسنوبال که جنگهای ژول سزار را از روی یک نسخه قدیمی که در خانه یافته بود مطالعه کرده بود مسئول عملیات دفاعی بود و فورا دستورات لازم را صادر کرد و ظرف دو دقیقه هر حیوانی سر پست خود حاضر بود . به مجردی که آدمها به مزرعه نزدیک شدند اسنوبال اولین حمله را آغاز کرد . کبوترها که کل تعدادشان بالغ بر سی و پنج بود پرواز کنان در هوا روی سر مردم فضله انداختند و هنگامی که آدمها سرگرم رفع این گرفتاری بودند اردکها که پشت پرچین مخفی بودند حمله کردند و ماهیچه های پای آنها را با شدت منقار زدند . این قسمت در واقع مانور کوچکی بود و صرفا به منظور ایجاد بی نظمی مختصری طرح شده بود و آدمها به سهولت غازها را به وسیله چوب عقب راندند .سپس اسنوبال به حمله دوم پرداخت :
تا روزی دیگر ...... .
پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵
دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵
پارازیت
بعد از یک وقفه نسبتا طولانی که بعلت اشکال در برنامه های کامپیوتری برام پیش اومده بود دوباره به جمعتون ملحق شدم .از فردا با شما خواهم بود .
دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵
قسمت 26
وقتی که مدتی گدشت و مسلم گشت که حیوانات از گرسنگی تلف نشدند فریدریک و پیل کینگتون لحن خود را تغییر دادند و از فساد و جنایات وحشتناک قلعه حیوانات سخن راندند . شایع کردند که آنجا حیوانات یکدیگر را میخورند و همدیگر را با نعل داغ شکنجه میکنند و ماده هایشان اشتراکی است . فریدریک و پیل کینگتون می گفتند اینها همه نتیجه سرپیچی از قوانین طبیعی است . ولی این داستانها هیچگاه به تمام معنی باور نمیشد . قصه مزرعه عجیبی که حیوانات بشر را از آن بیرون کرد ه اند و خودشان آن را اداره میکنند به صور و اشکال مبهم و گوناگون در حال اشاعه بود و در خلال آن سال موجی از طغیان و تمرد تمام آن حول و حوش را فرا گرفت .گاوهای نر که همیشه رام بودند یکمرتبه سرکش شدند , گوسفندها پرچینها را شکستند و به جان شبدرها افتادند , ماده گاوها با لگد سطلهای شیر را واژگون کردند و اسبهای شکاری از پرش از روی موانع سر باز زدند . از همه مهمتر همه جا آهنگ و حتی کلمات سرود ( حیوانات انگلیس ) را میدانستند . آدمها با اینکه وانمود میکردند مطلب کاملا مسخره است نمی توانستند خونسردی خود را حفظ کنند . میگفتند : چطور ممکن است حتی چهارپایان حاضر شوند چنین آواز بی ارزشی را بخوانند . هر حیوانی را که حین خواندن سرود دستگیر میکردند در محل به چوب می بستند , معذالک آواز قطع نمیشد . ترقه ها روی پرچینها آن را با سوت می نواختند و کبوترها روی درختهای نارون آن را بغ بغو میکردند . آهنگ در صدای چکش آهنگری و طنین زنگ کلیسا نفوذ کرده بود و وقتی آدمها آن را می شنیدند بر خود می لرزیدند . زیرا آینده شوم خود را در آن می دیدند . یکی از روزهای اوایل اکتبر ......
تا روزی دیگر ...... .
تا روزی دیگر ...... .
اشتراک در:
پستها (Atom)